(¯`•.پسرونه.•´¯)

 

 

سلام سلاااااااااااااااااااااااام...

خوبید دوستای جیگیلی خودمممممممممممم؟

ببخشید یه مدت نبودم هی هی فکر میکردید دخترا منو ترور کردن مگه نه!!!!!؟

درس هم نمیخوندم...! همه میدونن بردیا هر کاری بکنه درس نمیخونه!

یه مدت هم مشکل داشتم هم حوصله نداشتم...نتونستم بیام تو وب میدونم شاید ازم ناراحت شده باشید...

به هر حال معذرت میخوام اگه جواب کامنت هارو نمیدادم...

یه مدت نمیتونم آپ کنم ولی چند وقت یه بار نظرات رو میخونم...

راستش نگید کم آورد...نه...! کم نیاوردم اگرچه دختر موجود وصف نا پذیریه(هر چی از بدیهاش بگی کم گفتی...!) ولی مگه چقد میشه از دخترا نوشت شاید متنوع تر نوشتم...

مرسی که فراموشم نکردید....

توی این مدت که باهاتون بودم خیلی حال کردم از صمیم قلب دوستون دارم...خیلی...اینو جدی میگم...

...

تا امید جاریست...

وتا خورشید میتابد...

و تا چشمی پر از شوق نگاهی در دل مهتاب میخوابد...

خداحافظ...

تمامی امید شوق دیدار است...

...

سوالی داشتید بپرسید خوشحال میشم کمکتون کنم...

فعلا...

 

 

 

 

 

 نوشته شده در  ۱۳۸٧/۱٢/۱٧ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط بردیا

darkhasti cartpostl cpd

نظرات ()

ولنتاین مبااااارک!

 I love your soft kisses
I love your soft touch
I love the way you bite your lip
I love you soooooo much

I love all of you
Your nose, your lips, your hair, your feet
  I will never stop loving you
You are so amazingly sweet

  I love that I love you
I have loved you from the very start
  I LOVE ALL OF YOU
I now hand you the key to my heart

 نوشته شده در  ۱۳۸٧/۱۱/٢٥ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط بردیا

darkhasti cartpostl cpd

نظرات ()

راهنما...

 نوشته شده در  ۱۳۸٧/۱۱/۱٤ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ توسط بردیا

darkhasti cartpostl cpd

نظرات ()

پسرها زرنگ تر هستند

سه تا پسر و سه تا دختر با همدیگر می رفتند برای یه مسافرت. در ایستگاه قطار سه دختر هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که پسرها هر سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از دخترها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی ازپسرها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.

همه سوار قطار شدند. دخترها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما پسر ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. دختر ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.

موقع برگشت تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار پسر ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، دخترها یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که پسرها هیچ بلیطی نخریدند. یکی از دختر ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از پسر ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

دختر ها و پسرها سوار قطار شدند، دخترها رفتند توی یک توالت و پسرها هم رفتند توی توالت بغلی دخترها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از پسرها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت دخترها و گفت: بلیط، لطفا!!

 نوشته شده در  ۱۳۸٧/۱۱/۱٤ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ توسط بردیا

darkhasti cartpostl cpd

نظرات ()

بردیا

سلام سلااااااااااااااااااااام...

من اومدممممممممم!

خوبید دوستای جیگیلی خودمممممممممممم؟

ببخشید یه مدت نبودم...

و تشکر از همه ی دوستای مهربونم که توی این چند وقته منو فراموش نکردنو هی هی اومدن نظر دادن...

وای نمیدونید چقد درس خوندم دیگه داشتم دیوونه میشدم تصمیم گرفتم (از نوع تصمیم کبری) یه ماه استراحت کنم...

ولی با همه ی سختی هاش خیلی باحال بود...

نمیدونید ما سه تا (منو دوتا بچه شیطون) چقد تقلب کردیم....

هی من تقلب میکردم هی هیچکی از مراقبا نمیتونست مچ منو بگیره...

لجشون در اومده بود حساااااااااااابی....

بعد از جلسه ما با کرکر خنده میرفتیم بیرون...بقیه بچه ها داشتن از غصه دق میکردن...

بعضی هاشون هم منتظر وحی الهی بودن...

امروز وقتی آخرین آزمونو دادیم یکی از مراقبا صدامون کرد...

میخندید ولی انگار میخواست خفمون کنه!!! با یه لحن عجیب گفت:

شما سه تا خیلی شیطونید....

بیچاره حسابی حرسش گرفته بود....

خب دوستای گل خودممممممممم....

دوستون دارم خیلی...

 

 ...................

پ.ن

بازم سلام...

دیشب ایجا تا صبح برف میومد (دلتون آب)...

امروز صبح با دوستم رفتیم بیرون و آدم برفی ساختیم جاتون حسابی خالی بود...

اینم عکساش...

..................

این دوتا خیلی باحالن...

 

 

 

 نوشته شده در  ۱۳۸٧/۱۱/۳ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ توسط بردیا

darkhasti cartpostl cpd

نظرات ()

داستان!

مرد میانسال وارد فروشگاه اتومبیل شد آخرین مدل بنز را دیده و خرید....  

قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود

کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد

چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت

پدال گاز رافشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس.سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید

مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت...

دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده است

صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است

مرد اندکی مردّد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد. کمی فکر کرد...

سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد بر سرعتش افزود...

به 180 رسید و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسید

اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است

ناگهان به خود آمد و گفت، “توی این سن کارم خیلی اشتباه بود بهتره بیاستم

از سرعتش کاست و سپس در کنار جادّه منتظر ایستاد تا پلیس برسد

اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقّف کرد. افسر پلیس به سوی او آمد،

نگاهی به ساعتش انداخت و گفت، “ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است

امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخّصی بروم

سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم...

اگر دلیلی قانع‌کننده داشته باشی که چرا به این سرعت می‌راندی، می‌گذارم بروی"

مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت: “می‌دونی، جناب سروان؛ سالها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد

تصوّر کردم شما داری اونو برمی‌گردونی!!!!!

افسر خندید و گفت، “روز خوبی داشته باشید، آقا !” و برگشته سوار اتومبیلش شد و رفت

...

 نوشته شده در  ۱۳۸٧/۱۱/۳ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط بردیا

darkhasti cartpostl cpd

نظرات ()

چهلچراغ

میگن زن چراغ خونست... لابد شنیدید که در همین راستا، بعضی ها طرفدار”چهلچراغ” شدن

و بعضی ها طرفدار”صرفه جویی در مصرف برق

با این حساب

...............................

دوست دختر:

چراغ گرد سوز

Gerdsooz Fitile یا GF

تحقیقات نشان داده این لغت،یعنی چراغیکه در شرایط اضطراری، روشنایی اندکی می افروزد و خاموش شدنش سه سوته است و یک فوته...

...............................

معشوق

لامپ مهتابی! در راستای رمانتیک بودن قضیه

..............................

همسر موقت

لامپ کم مصرف

..............................

همسر دائم

همان چراغ خانه

..............................

همسر مطلقه

لامپ سوخته

..............................

همسر ایده آل

 

چراغ جادو!هردو افسانه اند

شعر مرتبط

با غول چراغ ، آرزویی بکنید

از او طلب فرشته خویی بکنید

یک دانه بس است زن، مگر نشنیدید

در مصرف برق صرفه جویی بکنید”؟

..............................

سوال کنکور ۸۸

هدف وزارت نیرو از ایجاد خاموشی های اخیر چیست؟

یادآوری ارزش های فراموش شده به مردان هوسباز

دریافت مالیات بر همسر

چند دقیقه سکوت نوری(!) به احترام بنیاد ارزشمند خانواده

آیا شما هم شنیده اید که لذت خانواده داشتن(!) در تاریکی چند برابر می شود؟

 نوشته شده در  ۱۳۸٧/۱۱/۳ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ توسط بردیا

darkhasti cartpostl cpd

نظرات ()

شما چه فکری میکنید؟

...

شما چه فکری میکنید؟

 نوشته شده در  ۱۳۸٧/۱۱/۳ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ توسط بردیا

darkhasti cartpostl cpd

نظرات ()

بردیا

سلام سلااااااااااااااااااام...

خوبید؟

ببخشید دیر آپیدم...

آخه دارم درس میخونم...

میدونم ...یه کم عجیبه هیچکی باورش نمیشه بردیا نشسته سر درساش...

یه چیزی بگم بخندید...

نمیگم...

آخه اگه بگم منو میکشید...

باشه چون خیلی اصرار کردید میگم ولی قول بدید ناراحت نشین...

دیشب با یکی از دوستای شیطونم رفته بودیم بیرون حسابی دختر پسرا ریخته بودن تو خیابون نمیدونم مثه ما اومده بودن شیطونی یا...

ولی فکر میکنم اومده بودن واسه شو لباس هر کی یه تیپی زده بود...

مخصوصا این دخترا که همشون از دم چکمه پوشیده بودن...من نمیدونم این چکمه چیه انقد این دخترا عشق چکمه شدن...

همینطوری داشتیم به چکمه های گل منگولی یه دختره میترکیدیم به خنده(باور کنید خیلی چکمه هاش گل منگولی بود).... که یهو یه ماشین گشت ارشاد اومد و...

یکی یکی خانوما رو صدا کرد واسه نصیحت کردن...

وای نمیدونین چقد قیافه دخترا یه جوری شده بود...

فکر کنم بهشون میگفتن:خانوم چرا شما سبیل ندارین...؟!!!

خب... تموم شد همش شوخی بود...

دوستای گل خودم 10 تا درسمون هم تموم شد...

از اونجایی که خیلیا منو تهدید کردن یه مدت از نوشتن مطالبanti female خود داری میکنم....

اصلا خودتون بگید مطلب بعدی در مورد چی باشه؟

دوستون دارم یه عالمه...

فعلا...

 

 

 

 

 نوشته شده در  ۱۳۸٧/۱٠/٢۳ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط بردیا

darkhasti cartpostl cpd

نظرات ()

درس دهم

مادر داماد : ببخشین ، کبریت دارین؟

خانواده عروس : کبریت ؟! کبریت برای چی!؟

مادر داماد : والا پسرم می خواست سیگار بکشه

خانواده عروس : پس داماد سیگاریه....!؟

مادر داماد : سیگاری که نه.. والا مشروب خورده ، بعد از مشروب سیگار می چسبه

خانواده عروس : پس الکلی هم هست..!؟

مادر داماد : الکلی که نه... والا قمار بازی کرده و باخته ! ما هم مشروب دادیم بهش که یادش بره

خانواده عروس : پس قمارم بازی می کنه...!؟

مادر داماد : آره... دوستاش توی زندان بهش یاد دادن

خانواده عروس : پس زندانم بوده...!؟

مادر داماد : زندان که نه... والا معتاد بوده ، گرفتنش یه کمی بازداشتش کردن

خانواده عروس : پس معتادم بوده...!؟

مادر داماد : آره... معتاد بود ، بعد زنش لوش داد

خانواده ءعروس : زنش !!!؟؟؟

نتیجه اخلاقی : همیشه موقع خواستگاری رفتن کبریت همراهتون داشته باشین

 نوشته شده در  ۱۳۸٧/۱٠/٢۳ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط بردیا

darkhasti cartpostl cpd

نظرات ()

درس نهم:

درس نهم: بلافاصله بعد از اینکه زن پیتر از زیر دوش حمام بیرون اومد پیتر وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پیتر یه حوله دور خودش پیچید و رفت تا در رو باز کنه… همسایه شون -رابرت- پشت در ایستاده بود… تا رابرت زن پیتر رو دید گفت: همین الان 2000 دلار بهت میدم اگه اون حوله رو بندازی زمین!… بعد از چند لحظه تفکر ، زن پیتر حوله رو میندازه و رابرت چند ثانیه تماشا می کنه و 2000 دلار به زن پیتر میده و میره… زن دوباره حوله رو دور خودش پیچید و به حمام برگشت… پیتر پرسید: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسایه مون بود… پیتر گفت: خوبه… چیزی در مورد 2000 دلاری که به من بدهکار بود گفت؟

نتیجهء اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی دارید که به اعتبار و آبرو مربوط میشه ، همیشه باید در وضعیتی باشید که بتونید از اتفاقات قابل اجتناب جلوگیری کنید

 نوشته شده در  ۱۳۸٧/۱٠/۱٩ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط بردیا

darkhasti cartpostl cpd

نظرات ()

درس هشتم:

درس هشتم: یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش… راهبه سوار میشه و راه میفتن… چند دقیقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه… راهبه میگه: پدر روحانی ، روایت مقدس 129 رو به خاطر بیار… کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه… چند دقیقه بعد بازم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس میده… راهبه باز میگه: پدر روحانی! روایت مقدس 129 رو به خاطر بیار!… کشیش زیر لب یه فحش میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه… بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گرده سریع میدوه و از توی کتاب روایت مقدس 129 رو پیدا می کنه و می بینه که نوشته: «به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی

نتیجهء اخلاقی: اینکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی

 نوشته شده در  ۱۳۸٧/۱٠/۱٩ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط بردیا

darkhasti cartpostl cpd

نظرات ()

درس هفتم:

درس هفتم: یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من ، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من ، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه… بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن

نتیجهء اخلاقی : اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه

 نوشته شده در  ۱۳۸٧/۱٠/۱٩ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط بردیا

darkhasti cartpostl cpd

نظرات ()

رس ششم:

درس ششم: یه زوج ۵۵ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون که یه جشن کوچیک دو نفره بگیرن. وقتی توی پارک زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشتهء کوچیک خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینکه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر کدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میکنم.

زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد!

حالا نوبت شوهر بود که آرزو کنه. مرد چند لحظه فکر کرد و گفت: خب… این خیلی رمانتیکه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متاسفم عزیزم… آرزوی من اینه که یه همسری داشته باشم که 10 سال از من کوچیکتر باشه!

زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه. و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! مرد 70 سالش شد!

 

نتیجهء اخلاقی: مردها ممکنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولی فرشته های زن بد جنس تر هستند!

 نوشته شده در  ۱۳۸٧/۱٠/۱٩ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط بردیا

darkhasti cartpostl cpd

نظرات ()

درس پنجم:

درس پنجم: چهار تا دوست که 20 سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کنن. بعد از یه مدت یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف از فرزندانشون… : پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه کار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت کرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شرکت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس شرکت. پسرم انقدر پولدار شده که حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد.
دومی: جالبه. پسر من هم مایهء افتخار و سرفرازی منه. توی یه شرکت هواپیمایی مشغول به کار شد و بعد دورهء خلبانی گذروند و سهامدار شرکت شد و الان اکثر سهام اون شرکت رو تصاحب کرده. پسرم اونقدر پولدار شد که برای تولد صمیمی ترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد.
سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شرکت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسیس کرده و میلیونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه که برای تولد بهترین دوستش یه ویلای 2000 متری بهش هدیه داد.
هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریک می گفتند که دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریکات به خاطر چیه؟ سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون که باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت کردیم. راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف کنی؟چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی یه کلوپ مخصوص کار میکنه. سه تای دیگه گفتند: اوه! مایهء خجالته! چه افتضاحی! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره. اتفاقا” همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای 2000 متری هدیه گرفت.

نتیجهء اخلاقی درس پنجم: هیچوقت به چیزی که کاملا” در موردش مطمئن نیستی افتخار نکن

 نوشته شده در  ۱۳۸٧/۱٠/۱٦ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ توسط بردیا

darkhasti cartpostl cpd

نظرات ()

درس چهارم:

درس چهارم: یه مرد 80 ساله میره پیش دکترش برای چک آپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:


هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر 20 ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه. نظرت چیه دکتر؟

دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب… بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه. اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده. یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل. همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش. شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ….. بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!

پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتما” یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!

دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا” منظور منم همین بود!

 

نتیجهء اخلاقی درس چهارم: هیچوقت در مورد چیزی که مطمئن نیستی نتیجهء کار خودته ادعا نداشته نباش!

 نوشته شده در  ۱۳۸٧/۱٠/۱٦ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ توسط بردیا

darkhasti cartpostl cpd

نظرات ()

  درباره

سلام... من بردیا گل پسر شیطون... خیلی باحالم... همین...!!

 ناوبری

 نویسندگان

بردیا

  پیوندها

(¯`•دوست خوبم آنیا•´¯)
(¯`•دوست خوبم پرستار کوچولو•´¯)
(¯`•دوست خوبم فاضل•´¯)
(¯`•دوست خوبم سودی•´¯)
(¯`•دوست خوبم ساچمه•´¯)
(¯`•دوست خوبم سپیده•´¯)
(¯`•دوست خوبم لیلا•´¯)
(¯`•دوست خوبم هرا•´¯)
(¯`•دوست خوبم فائزه•´¯)
(¯`•دوست خوبم استاد سپهر نصیری•´¯)
(¯`•دوست خوبم فرشید•´¯)
(¯`•دوست خوبم ندا•´¯)
(¯`•دوست خوبم شمیم پاییز•´¯)
(¯`•دوست خوبم فرید•´¯)
(¯`•دوست خوبم سمیه•´¯)
(¯`•دوست خوبم ساناز•´¯)
(¯`•دوست خوبم جولیت•´¯)

 آرشیو

آرشیو تاریخی
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧

آرشیو موضوعی
چهلچراغ(۱)
پریسا(۱)
نظر سنجی(۱)
بردیا(۱)
50 روش برای مردم آزاری(۱)
راههایی برای سادیسمی شدن(۱)
مــرا به خاطــر بـیـاور(۱)
مردها و زنها(۱)
جواب خیانت به همسر(۱)
daddy(۱)
فیلم هندی(۱)
درس اول(۱)
درس دوم(۱)
درس سوم:(۱)
درس چهارم:(۱)
درس پنجم:(۱)
رس ششم:(۱)
درس هفتم:(۱)
درس هشتم:(۱)
درس نهم:(۱)
درس دهم(۱)
شما چه فکری میکنید؟(۱)

 امکانات


طراح قالب: بردیا گل پسر شیطون